منطقهی خلیجفارس که عموماً به هشت کشور ایران، عراق، کویت، عربستان، قطر، بحرین، امارات متحده عربی، عمان، جزایر و حاشیهی آن اطلاق میشود، از دیرباز اهمیت قابل توجهی برای جهان داشته و منابع عظیمی از نفت و گاز –مس– آهن و اورانیوم و... موجود در این منطقه، همواره باعث لشکرکشی دول استعماری و شعلهور شدن جنگهای فراوانی در آن گردیده است. از لحاظ ژئوپولتیک و ژئواکونومیک نیز این منطقه از اهمیت دو چندانی برخوردار است؛ چون دقیقاً در نقطهی اتصال سه قارهی اروپا آسیا و آفریقا قرار دارد، بهنحوی که دو ضلع شرقی آن آسیای مرکزی و قفقاز و دو ضلع جنوبی آن نیز سودان، عربستان و شمال آفریقا (مصر) را دربرگرفته و در قلب آن نیز ایران و سایر کشورهای منطقه جای گرفته است. از لحاظ آماری این منطقهی استراتژیک و مهم حدود ۸۵درصد جمعیتش را مسلمان و ۶۵درصد منابع عظیم نفت و گاز جهان را دارا میباشد. پس از جنگ جهانی دوم، نظام چند قطبی جهان از میان برداشته شد و نظام دوقطبی تحت رهبری لیبرالیسم آمریکا و سوسیالیسم شوروی بر پایهی قدرت نظامی بر جهان حاکم گردید. به تعاقب آن با شروع جنگ سرد بین دو ابرقدرت پیمانهای نظامی ناتو (۱۹۴۹.م) و ورشو (۱۹۵۵.م) شکل گرفت و مسابقهی تسلیحاتی گستردهای را در جهان بعد از جنگ به راه انداخت و بر سر تصاحب منابع نفتی قدرتهای بزرگ در مقابل هم قرار گرفته و تا مرحلهی جنگ پیش رفتند و دولتهای کوچک منطقه نیز برای حفظ موجودیت خود به ناچار یکی وابسته به شرق و دیگری وابسته به غرب گردیدند و در راستای سیاستهای نظامی این دو ابرقدرت، کشورهای کوچک مقادیر قابل توجهی از درآمد نفتی خود را به خرید اسلحه از آنها اختصاص دادند.
با صدور اعلامیهی بالفور و استقرار رژیم اسرائیل در قلب خاورمیانه در سال ۱۹۴۷.م آمریکا رسماً و به صورت نامحدود حمایت خود از این دولت نامشروع را شروع و در سال بعد یعنی ۱۴ماه مه ۱۹۴۸ دولت اسرائیل موجودیت خود را اعلام نمود. از آن به بعد ضمن مهاجرت یهودیان بیشماری از سایر نقاط کرهی خاکی به فلسطین، سران این حکومت نامشروع دستور احداث شهرکهای یهودینشین در سرزمینهای اشغالی را صادر و فلسطینیهای بیدفاع را از سرزمین آباء و اجدادیشان بیرون نموده و آواره کردند. این مسأله خود زمینهساز بحرانی تازه در خاورمیانه شد و نقطه اوج این بحران صبح روز پنجم ژوئن۱۹۶۷ بود که اسرائیل با استفاده از نیروی هوایی خود ابتدا به مصر حمله نمود و اغلب هواپیماها و فرودگاههای این کشور را بمباران و نابود نمود و پس از آن به کشورهای عراق، سوریه و اردن نیز حملات مشابهی نمود و سپس با سپاه پیاده نظام و تانکهای زرهی خود شبهجزیرهی سینا و نوار غزه را اشغال و دوازده مایل به درون سوریه نفوذ نمود و بلندیهای جولان را اشغال کرد و علاوه بر آن بیتالمقدس و کرانهی باختری رود اردن را نیز تصرف نمود و این جنگ که بعدها به جنگ شش روزهی اعراب و اسرائیل مشهور شد، اسرائیل آتشبس را قبول و سرمست از این پیروزی، صلح با اعراب و بهویژه فلسطینیها را به آیندهای دور و نامعلوم موکول نمود. از آن تاریخ تا به امروز مسألهی بغرنج اسرائیل و فلسطین برای سیاستمداران آمریکایی مسألهای حساس و حایز اهمیت بوده است؛ چون هم نفت اعراب و هم حمایت و رأی یهودیان آمریکایی در گرو تحولات این منطقهی استراتژیک بوده و به مسأله فلسطین و اسرائیل گره خورده است و هر کس که بخواهد سکان هدایت دولت ایالات متحده را به دست گیرد، باید با این دو مقوله بسیار سنجیده و معقول کنار بیاید. برای اهمیت موضوع کافیست بدانید در سال ۱۹۷۵.م یکی از مقامات بلند پایهی وزارت خارجهی آمریکا اعلام نمود، مناقشات خاورمیانه بدون حل مشکل فلسطین خاتمه نخواهد یافت و آمریکا ناچار است این واقعیت را بپذیرد که مسألهی فلسطین هستهی اصلی و کانون درگیریهای خاورمیانه است و باید طرفین درگیر در این مناقشه سریعاً سرمیز مذاکره نشانده شوند. نهایتاً در سال ۱۹۸۸.م یاسر عرفات به عنوان رهبر و نمایندهی فلسطینیها با شرکت در پارلمان اروپا در شهر استراسبورگ فرانسه با پذیرش دولت غاصب اسرائیل، تروریسم را در تمام اشکال و ابعادش رد کرد و به سازمان فتح تحت رهبری خود اعلام نمود از هرگونه اقدام خشونتآمیز علیه اسرائیل خودداری نماید.
ملت ستمدیدهی فلسطین در سال ۱۹۸۷.م با شروع انتفاضهی اول یا به قولی انقلاب سنگ، مخالفت عملی خود را با این سازش اعلام و با تولد جنبش اسلامی حماس به رهبری شیخ احمد یاسین راه خود را از سران سازشکار خود جدا نمود. با به چالش کشیده شدن صلح و خیزش عمومی مردم در سرزمینهای اشغالی، کلینتون رئیسجمهور وقت آمریکا با طرح نقشهی راه و جلب حمایت سازمان ملل متحد، اتحادیهی اروپا و دولت روسیه کوشیدند بار دیگر طرفین درگیر را به مذاکره فراخوانده و قرار شد در سه مرحله از سال ۲۰۰۰تا ۲۰۰۵.م مراحل زیر عملی گردد.
در مرحلهی اول فلسطین متعهد شود از خشونت علیه اسرائیل دست بردارد و اسرائیل نیز موظف شد شهرکسازی در سرزمینهای اشغالی را متوقف نماید و تا سال۲۰۰۴ از کرانهی باختری بیرون برود.
در مرحلهی دوم خودمختاری فلسطین به رسمیت شناخته شود.
در مرحلهی سوم نیز مرزهای رسمی دو طرف تعیین و مقدمات بازگشت هزاران آوارهی فلسطینی به وطنشان فراهم شود. پس از مرگ یاسر عرفات در سال ۲۰۰۴ محمود عباس به عنوان شخصیتی لیبرال و پراگماتیست بر مسند حکومت خودگردان تکیه زد و متعهد شد تعهدات یاسر عرفات را بپذیرد، ولی طولی نکشید که در انتخابات ژوئیه۲۰۰۶ جنبش اسلامی حماس پیروز انتخابات شد و اسماعیل هنیه به مسند نخستوزیری رسید و خالد مشعل پس از پیروزی حزبش در انتخابات صراحتاً اعلام نمود تا زمانی که اسرائیل کاملاً از سرزمینهای اشغالی خارج نشود، مذاکرهای در کار نخواهد بود و به این ترتیب باز روند صلح با مشکل مواجه شد. این بار آمریکائیان با طرح این مسأله که خاورمیانه بزرگترین کانون تروریسم ضدغرب است، سناریوی دیگری را رقم زده و ترور رهبران حماس در دستور کار قرار گرفت و با رقم زدن حادثهی ۱۱سپتامبر۲۰۰۱ و انفجار برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک اینبار نه تنها در فلسطین، بلکه در تمام جهان به بهانهی مبارزه با تروریسم مجوز رسمی کشتار مسلمانان صادر شد و سازمان به اصطلاح ملل با صدور قطعنامهی۱۳۶۸ به آمریکا حق دفاع مشروع از خود در مقابل تروریست را داد و بهدنبال آن کالین پاول وزیر خارجهی وقت آمریکا اعلام نمود، تروریسم بینالمللی یک تهدید چند وجهی ایجاد کرده و جامعهی جهانی به رهبری آمریکا با تمام ابزارهای خود برای شکست آن همسو و مبارزه با تروریسم یک مبارزهی طولانی و سخت خواهد بود و سالهای طولانی در جبهههای مختلف ادامه خواهد داشت.
پس از این اتفاقات بود که طرح دموکراتیزاسیون خاورمیانه مطرح شد و آمریکا بهدنبال تحقق چهار محور اساسی در این طرح بود:
۱- تضمین تداوم جریانسازی انرژی که شاهرگ حیاتی اقتصاد آمریکاست.
۲- تضمین بقای رژیم اسرائیل و فراهم نمودن امنیت کامل آن.
۳- تلاش برای روی کار آوردن رژیمهای سکولار در منطقه.
۴- مقابله با رشد جریانهای اسلامگرا.
و البته در رأس این چهار هدف کلی فلسطین هدف اصلی طراحان این طرح بود؛ زیرا آنها معتقد بودند فلسطینیها باید تروریسم و مبارزه و مقاومت علیه اسرائیل را رها نموده و از سوی دیگر کشورهایی که بهشیوهی غیر دموکراتیک اداره میشوند و حقوق بشر را رعایت نمیکنند و حامی تروریسم هستند باید سرنگون شوند و جای خود را به کشورهایی براساس ساختارهای جدید قومی، زبانی و... که همخوانی کاملی با سیاستهای آمریکا دارند، بدهند. پس از آن بود که به بهانهی تأمین امنیت شهروندان آمریکایی حمله به افغانستان رقم خورد و علیرغم مخالفت کشورهایی چون فرانسه آلمان و سازمان ملل متحد یکسال بعد از اشغال افغانستان به عراق نیز حمله و این کشور را اشغال نمود. اما اگر کمی واقعبین باشیم، علت اصلی حمله به این دو کشور را میتوان در این خلاصه کرد که افغانستان همجوار با کشورهای آسیای مرکزی میباشد که سرشار از نفت و گاز بوده و همچنین از لحاظ ژئوپولیتیک و همجواری با کشورهایی مثل روسیه، چین، هند و ایران از اهمیت بالایی برخوردار است و از طرفی با حمله به عراق بر منافع عظیم نفت و گاز این کشور که تأمینکنندهی عمدهی انرژی کشورهایی نظیر فرانسه، چین و ژاپن میباشد در هر زمان میتواند با فشار بر این کشورها سیاست یکجانبهگرایانهی خود را بر آنان تحمیل نماید. برای اثبات این ادعا همین کافی است که پس از اشغال عراق پُل بریمر فرماندار نظامی خود را مسؤول فروش نفت عراق کرده و میلیونها دلار از پول نفت این کشور در برنامهای تحت نام نفت در برابر غذا مفقود و به زبان واضحتر چپاول و به آمریکا فرستاده شد. از طرفی پس از شروع موج بیداری اسلامی در منطقه و خیزش مردم تحت عنوان بهار عربی در چند کشور از جمله مصر، تونس و لیبی شاهد آن بودیم که بر خلاف انتظار جامعهی جهانی مردم با انتخابات آزاد دولتهایی را روی کار آوردند که سران آنها تفکراتی اسلامی داشته و منجمله در مصر دولت محمد مرسی روی کار آمد که گرایش اخوانی داشته و جالب اینکه اولین اقدام این دولت رفع محاصره و شکستن تحریمهایی بود که در نوار غزه به اجراء درآمده بود. لذا بار دیگر آمریکا و اسرائیل به تکاپو افتاده و برای سرنگونی دولت منتخب در مصر اقدام نمودند؛ زیرا جنبش حماس در غزه به لحاظ فکری به اخوانالمسلمین وابسته بوده و تقویت این جنبش که به زعم آنها سدّ راه صلح اسرائیل و فلسطین میباشد و میتواند توازن قوا را در منطقه برهم بزند، لذا پس از رفع تحریم غزه و بازنمودن گذرگاه رفح، بلافاصله حملات شدید رسانهای علیه جنبش حماس و مردم نوار غزه بالا گرفت و با توطئهی حمله به چند پاسگاه مرزی در سینا و کشته شدن چندین نظامی مصری این ذهنیت را در افکار عمومی برجسته ساختند که این عملیات توسط اعضای حماس بوده و یا محمد مرسی قصد نابودی ارتش مصر را دارد و از تروریستهای حماس حمایت میکند. پس از آن نیز با دادن چراغ سبز به ژنرالهای ارتش، کودتا رقم خورد و اولین اقدام ژنرال السیسی پس از کودتا محاصرهی مجدد نوار غزه و تحریم مردم این منطقه بود و ساعاتی پس از کودتا شاهد آن بودیم که کشورهای مرتجع و حامی صلح اسرائیل مانند عربستان، امارات و اردن ضمن به رسمیت شناختن کودتاگران، میلیونها دلار به آنها کمک کردند و بلافاصله محمود عباس رئیس حکومت خودگردان راهی قاهره شد تا با شرکت در اطاق فکر مشترک کودتاگران و سایر عوامل پشتپرده طرح محاصرهی اقتصادی مجدد نوار غزه را سریعاً به اجرا بگذارند تا دوباره روند مذاکره با اسرائیل به حالت عادی برگردد و از طرفی دیدار چند روز گذشته مقامات عربستانی و چند کشور دیگر عرب به صورت مستقیم با مقامات بلند پایهی اسرائیل و تحرکات دیپلماتیک اخیر خود گواه بر تلاشهای همهجانبهی آمریکا و همپیمانانش برای تحتفشار قرار دادن مجدد فلسطینیها و کشاندن آنها بر سرمیز مذاکره است. حال باید دید دیپلماسی موفق سران حماس بار دیگر میتواند این تلاشهای خائنانه را ناکام و توطئههای آنان را چون گذشته خنثی نماید...!؟

نظرات